یه دلنوشته ی ساده : چند وفتیه از کنارش که رد می شم یا داره حیاطو آب می ده یا داره برگای درختا رو جارو می کنه ... نه هنوز مطمئنم که تابستونه و پاییز نیومده و حتی برگی نیست که از حیاط جارو کنه. چند روزه وقتی صدام می کنه تا میام جواب بدم دیگه خیلی دیر شده و همه ی کاراشو کرده .... از اون دوشنبه کذایی که ویلنم گذاشتم کنار و ویلن سل یکی بچه های گروه و دستم گرفتم انقدر سیم هاش کلفت بود هنوز احساس می کنم روی انگشتای سمت چپم خط کشیدن یا به اره خالیش کردن ... آخه چه کاری بود ... از وقتی که دیدم نفس ندارم تا با فلوت کلیدار یا کلارینت کار کنم تصمیم گرفتم ساز بعدیمو فلوت کلیددار انتخاب کنم.... از اون روز که هوس بستنی چمن تو نیاوران با طمع توت فرنگی و طالبی کردم اون دستگاهی که این دو رنگ با هم میداد خراب شده ... از اون چهارشنبه شب کذایی که ماه و تو آسمون ندیدم احساس می کنم هنوز چهارشنبه تموم نشده ... از اون روزی که دیدم تو کوچمون و سه بار آب پاشی می کنن که هوای خنک پر درخت خیابان کماسایی مخصوصا کوچه ی کاوه تک باشه دلم می سوزه برای اونایی که همون آب چاهی که ما ( ما که نه ۳ تا سرایدار ) آب میدن و هم ندارن .... از اون روزی که تو پارک نشته بودم هایپ می خوردم اون موقعه آقاهه به هایپ یه جوری نگاه می کرد پارک تو گلوم گیر کرده ...... از اون روزی که اون کفش کالج آبی نفتیا که به مانتوی جدیدم می خورد و سایز پای منو نداشت از سایز و شماره و هر چی که توش ۳۶ داره بدم اومده .... از اون روزی که نوتلا ها تموم شده نمی دونم باید چه احساسی داشته باشم از اون روزی که دیدم موهام انقدر بلند شده که وقتی دم موشی می بندمشون اندازه ی مو های طبیعی یه انسان بالغ می شه هی موهامو عین بچه های دبستانی تو خونه با پاپیون دم موشی می بندم مامانمم می گه خیلی بهت میاد ... از اون روزی که دیدم صدای بوق ماشین قراضه ی بغل دستی مون تو اتوبان همت انگاهر کیک یزدی تو گلوش گیر کرده احساس می کنم کیک یزدی های رو میز چپ چپ نگام می کنن از اون روزی که انقدر دارم احساس می کنم ، دیگه هیچیو احساس نمی کنم هزاران بار بچرخ زمین من از هر دانه ی تسبیح فرضی کهکشان ماه را برایت خواهم آورد هزاران بار بچرخ زمین حتی اگر روز هم باشد قدم های گیج دختر همسایه ماه را به طلوع وادار خواهد کرد هزاران بار بچرخ زمین من از سوراخ های ریز بوسه ای به گونه ات خواهم زد که مثل تمام ستاره های دنبا بر آرزوی چمنزار جوانه خواهد زد ! --------------------------------------- شرم کرده ام با این که سیب کالم شاید شاید کرمک سواره ای مرا با قانون نیوتن آشنا کند ! 1) روایت آخر این است با پارازیت شبنم گل ها پیرمردی پیپ بر لب از خط استوا می گذرد تا فرار کند از ماه چه دروغی ماه او را دور زده است !! 2) نامه ی سرگشاده ی چشمانت با یک فنجان اشک و یک پالتو عشق به زمستان می رود ......! 3) پرده کنار رفت صدای فالش بغض ماه و یک سکوت برای طلوع ! پارو بزن از در شرقی باغ تا در غربی آن تنها خورشید غروب می کند پارو بزن اینجا ماه همیشه روشن است و تو باز پارو بزن که برف مرز مو هایت رو پنهان خواهد کرد و تو پارو بزن آنگاه خورشید خودش برف ها رو شرمند می کند و تو فقط پارو بزن کشتی نوح در دوردست منتظر توست..... __________________________________________________________________ بچه ها امروز کشف استعداد کردم دیدم مهرنووش واقعا استعداد داره اینم شعرش : پارو بزن... اول ذکر کنم این شعر برای آقای مصطفی رحماندوست و به مناسبت تولدشونه ! اگر امشب ؛ برق صد دانه یاقوت دسته به دسته ی لبخند چشمانش بگذارد فدایش خواهم شد !!!! و در آماده باش ستاره های دنیا و صف شدن پروانه ها برای سوختن به جای شمع امشب هیچ کس ماه را نخواهد دید ! تولدتون مبارک ! یک تیر 90 ردپای دیروز بوسه اش بر گونه ی غبار آلود خار ماه را به تمنا انداخته است و تک ماهی تنگ این کوسه تنها به شکستن ختم خواهد شد !!! _________________________________ آنجا که تنها ادعای باد خاموش کردن شمع بود ! گوشه کناری کبریت عاشق باقی ماند !! ------------------------- تولدم پیش پیش مبارک !!! ______________________________ لینکا نصفش پاک شد این طوری خیلی بهتره کسایی اند که واقعا دوستشون دارم ! لنگه کفش سیندرلا هم باشد تنگ بلور نمی سازد و تک ماهی قرمز دریا در اقیانوس زندانی است و هنگام طلوع خورشید فروغ هم خواب می دید و چلچراغ روشن خانه شان خاموش بود ! و بی دلیل هر گلی در انتها گل است و به گل بودنش شک نمی کند اما خارها همیشه تک بوده اند ! و صلوات های باران دل بت ها را هم خواهد لرزاند و باران زندگی ات در بن بست هر دروغی چشمک خواهد زد ! _______________________________________ عشقه ی فردای دیروز ها به روشنی امروزی قسم می خورد که آینده اش در ترازو ها قضاوت می شود و ساهت در 12 ساعت اجباری بعد ظهر شب نمی شود و بهای معادله ی دو مجهوله هزاران بار چرخیدن است و چراغ ها سبز خواهند شد و لانه ی هیچ کبوتری را باد به دریا نمی برد مگر سیل های جهان بر سر خورشید خراب شوند و زندگی با روییدن شبنم ها در کنارت سجده می کنند !! اتاق را رنگ کرده اند و دیگر هیچ قابی یادگار به جای نذاشته است و هنوز پاییز نشده برگ ها در حوض حیاط مادربزرگ ها که جایشان خالی است خیس شده اند و دیگر سیلاب هیچ مردمکی را غرق نمی کند و سراب خورشید کلاغ ها را به دار بسته است دیگر زلزله ی ارکستر جیرجیرک ها هیچ انسانی را به رقص وا نمی دارد و از تنگنای سوراخ های ناپیدای اوزون خرس قطبی ماهی می گیرد و تنگ های پر از ماهی از لجن انباشته اند و دیگر ماهی معنای زندگی نمی دهد سه ثانیه دیگر اندوه فراق هجوم کلیشه های دنیا تک خار شالیزار را بی حوصله می کند سه دقیقه دیگر با پارازیت شبنم گل ها آتش می گیرد سه ساعت دیگر کودک دبستانی با کوله ای سنگین بر دوش به پیر مردی پیپ بر لب که بر زمین افتاده هیچ دستی پیشه نمی سازد سه روز دیگر نقاشی پیکاسو با حلقه ای از آجر های میدان آزادی جایگزین می شود و سه ماه دیگر تولد تنها نهال بیچاره ای است که پا به دود زار می گذارد سه سال دیگر هیچ چیز به جز پرچم شاعرانه ای با گل کاری بدون حصار برای بنفشه های رنگین در سفید میانی سرخ و سبز نمی ماند چقدر دلم برای زمستان تنگ می شود !!!!!! ____________________________ پیش پیش عیدتون مبارک !!! وبم الان یک ساله چند ماهش شده !! یه موقع هایی شعر را قبلو می خونم با کامنتاشونو ولی همه چیز خیلی تغییر کرده از سال ٩٠ خیلی می ترسم نمی دونم چرا !! ولی امیدوارم سال خوبی برای همه تون باشه !! اگه یه وقت اتفاقی افتاد حلالم کنید !![]()
![]()
![]()
می شنوی؟صدای گریه کودک است
کمی تند تر...اندکی نزدیکتر...
آری صدای آن کودکی ست که بی هدف در کنار ساحل از این سو به آن سو شتابان می دود
یا شاید هم نه...
آن کودک ساکت است
پس این صدا از کجاست؟
گویی مادرش...
صدای ساحل است
کودک قدم در دریا نهاده و آرام آرام به جلو پیش می رود
آه بلی صدای ساحل است.کودکش را فریاد می زند اما او...
کمی تندتر پارو بزن...تند تر...تند تر...
کودک...
دریا او را محکم در آغوش گرفته و رهایش نمی کند
او مادرش را صدا می زند اما دریا دست هایش را دور او حلقه زده
صدای ساحل است...نه...کودک است...
دیگر چیزی نمی شنوم...دریا... کودک... ساحل
پارو بزن...نزدیک شدی...آنجا...
شاید بتوانی او را از چنگال دریا برهانی و به دست مادرش بسپاری
کودک دیگر تلاشی نمی کند...دست و پا نمی زند
اما شاید هنوز...
شاید بهتر بود که این قایق موتوری باشد
پارو می زنم اما دیگر...
اما دیگر پارو زدن اثر ندارد!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

